در گذر لحظه ها
سرما خوردم در حد لالیگااااااااااا..نمیدونم از حال و هوای بهاره که همه چی اینجوری بی روح شده یا حال و هوای سال۹۱؟؟؟تا سیزدهم همه چی خوب بودا.چه خوشیم گذشت این چن روز.ولی از چهاردهم تا الان وااااااااااااااااااااای که چه فاز بدی!!نمیدونم چرا بازم. روز اول عید که همش عید دیدنی و اینور و اونور. روز دومم بازم همش همینجوری!!! روز سومم بازم همش همینجوری!!!!!! خلاصه تا چن روز همش همینجوری!!!!! این چن روز که با همه فامیلا جمع بودیم بسی خوج گذشت..آدمای جدید دیدیم...ولی لحظه تحویل سال یه حس خاصی داشتم.هم خوشحال بودم.هم ناراحت.در کل میتونم بگم لحظه خوبی نبود... ولی بعدش چرا...خیلی خوب بود.روز سوم که عااااااااااااالی بود.عقد یکی از فامیلا بود.هرچقد بگم خوش گذشت بازم کمه. اصن مجلسو گرفته بودیم دستمون خفن خلاصه همش چن روز کلی خوش گذشت تا رسید سیزدهم...ینی به جرعت میتونم بگم این بهترین سیزده بدری بود که داشتم!!!فکرشم نمیکردم انقد خوش بگذره.جای بی تا جونم خیلی خالی بود خیلی خوش گذشت...بساط والیبال و فوتبال و بدمینتون و همه ی اینام به راه بود...والیبال بازی کردنمون سوژه ای بود واس خودش.انقد خندیدیم که از چشامون شر شر داشت اشک میومد.خیلی خوش گذشت امسال...کاش تا آخرشم همینطوری باشه دلم تنگ است برایش... برای او که روزها در کوچه پس کوچه ها به دنبالم بود.. و من مغرورانه سرم را برمیگرداندم... پشیمانم... از کارهایم...از غرورم...از دل سپردنم... اما چه کنم که پشیمانی سودی ندارد.. عاشقش شدم..از کجا میدانستم که روزی میخواهد تنهایم بگذارد؟؟ آری... او رفت.. رفت و تنهایم گذاشت... میدانست بدون او نمیتوانم نفس بکشم ولی رفت و در آغوش کسی دیگر به نفس نفس افتاد... مخاطب خاصی نداره... سلااااااااااااااااااام.خوبید همه؟؟؟؟ بعد میگن چرا عصبی میشی؟نشستم یه ساعت مطلب نوشتم بلاگفای عزیز ارور داد.دفعه دومم نا امید نشدم نشستم دوباره نوشتم.این دفه ام فیوز محترم لطف کردن و پریدن و همه مطالب پپپپپپپپپپپپر! دیشب خیلی خوش گذشت.چه چار شنبه سوزی ای را انداختیم.با شجاعت تمام از رو آتیش پریدیم و سرخی من و زردی تو و چیه اینا همونا رو گفتیم بعدشم ترقه و آبشار و اینا.برگشتنیم آقا "د"همچی رانندگی میکرد که یه ملاقاتیم با عزرائیل کردیم. این مراسمارو خونه خودمون نبودیم ولی صبح که رفتم بیرون کوچه رو نمیشناختم.کل در و دیوارا سیاه شده بود خلاصه که اینجوری دیگه.اینم از امسال..فقط با این تفاوت که به لطف صدا و سیما مردم ترسیده بودن یه جورایی.مث هرسال اکتیو نبودن. امروز پاشدیم رفتیم مدرسه. خلاصه که رسید زنگ شیرین ریاضی!!!(از زهر مارم تلخ تره حالا از اون اصرار از ما انکار.بعدش گفت نفری یکی دو نمره به نمره مستمرتون اضافه میکنم.مام از اونجایی که لنگ نمره ایم مجبور شدیم قبول کنیم خلاصه یه چن تا تمرین گفت و من جوابشو گفتم که دیدم با چش غره ی شدید دوستان مواجه شدم بعدشم کلی زدیم و رقصیدیم و فیلم و عکس و اینا برگشتنیم با چن تا از بچه های پایه و توپپپپپ سال بالایی برگشتیم.تو راهم صدای آهنگو برده بودیم آخرش و پنجره ها همه باز و حالا دس نزن کی دس بزن.. بعد از اونم با بچه ها بغل و بای بای و این حرفا. از اونجایی که ما از با هم بودن سیر نمیشیم برنامه داریم یه چن جام بریم عید همتونم مباااااااارک. سال خوبی داشته باشید پ.ن:هم اتاق تکونی کردم هم وب تکونی هم دل تکونی و هم لینک تکونی...بی معرفتا حذف شدن.. خدافظ دوستای عزیزم و زمستون عزیزم..... از آن روزیکه ما را آفریدی / به غیر از معصیت چیزی ندیدی خداوندا بحق هشت و چارت / ز ما بگذر ، شتر دیدی ندیدی دیدید یه وقتایی خدا همچین حاجت آدمو برآورده میکنه که خودتم میمونی تو کف که ای دل غافل!!!همین یکی دو روز پیش بودا داشتی از ناراحتی میمردی عاشقتم خدا... این پست هم یه جورایی واسه تشکر از خدا بود همم که خیلی گله شکایت شنیدم.ببخشید.به خدا سرم خیلی شلوغه این روزا.خیلی...بیشتر از اونی که فکرشو کنید. رفته بودیم تولد یکی از بچه ها.واااااااااااااااااااااااااااای که چه حالی داد.بعد تولد خونه تبدیل شده بود به...... تررررررررررررررکوندیم.آخرشم به من چن نفر دیگه گف شما بمونید دیگه.اونا گفتن باشه من گفتم نه دیگه واسه چی؟گف واسه حمالی خدا وکیلی سقف خونشون داشت میریخت زودی میام.این آپ خیلی عجله ای شد.ببخشید اگه نشد خبرتون کنم. خدافس چن سال پیش اینموقه..دقیقا هم این موقه نه..فردا شب.. ی فرشته پا گذاشت رو زمین هوا ابری نبود ولی داشت بارون میومد.. بعدش فهمیدن که اینا بارون نیست اینا اشک فرشته هاست که چون یکی از اونا اومده رو زمین دارن گریه میکنن.. تولدم مبااااااااااااااااااااااااااااااااااارک... ب لطف دوستان فردا میخوایم بتتتتتتتتتتترکونیم.. چون ممکنه فردا سرم خیلی شلوغ باشه.امروز ینی امشب تو وبم تولد گرفتم.. بفرمایید اینم کیک... کیکم خوجگله؟؟ نوش جوووووون.. سلام..بازم اومدم ایندفه با کللللللللی خاطره...خاطره های خوب.. بعد امتحانا با اون همه سختیشون ی تنفس حسابی لازم بود.چن شب پیش که موقه امتحانا بود با یه عده رفته بودیم ی مهمونی خونوادگی که همونجا ییهو و به صورت کاملا ناگهانی گفتن همین جمع یه مسافرت داشته باشیم.ماهام که از خدا خواسته..مخصوصا من و امثال من ک تازه از شر امتحانا راحت شده بودیم..خلاصه برنامیزی و اینا ب مرور انجام شو تا رسید روز موعود تا عصر رسیدیم...وااااااااای چ صفایی داشت..هوا توووپ منظره عالی فضا رویایی جمع نهایت عشق و حال و برو تا آخر... عصر رفتیم کنار دریا.فضا انقد قشنگ بئد که میخواستم تا خود صب بشینم و منظره رو نگا کنم..نم نم بارون میزد..خیلی قشنگ بود..خلاصه از اونجایی که تصمیمم عملی نشد از اونجا رفتیم بیرون و بعدش شام و بعدش بازم بیرون تو این چن روزم تلکابین و سینما۵بعدی و سینما و دوباره دریا و چنگل و پارک و... عصر بود نم نم بارون میومد هوام کم کم داشت تاریک میشد.با "ز"با هم نشسته بودیم رو تاب و گرم حرف زدن بودیم.از همه جا حرف زدیم و زدیم و زدیم که یهو "ز"بهم گفت صدای چیه؟؟؟ یهو به خودمون اومدیم و دیدیم که هوا تاریک تاریک شده و همه از اونجایی که بودیم رفتن و من و "ز"موندیم و ی جنگل!!! و یه صدای وحشتناک... اول ب "ز"دلداری دادم و گفتم چیه مگه باو؟اینا عمدا خواستم بذارنمون سر کار.رفتن همین جاها قایم شدن. روبه روی "ز"واساده بودم که یهو بلند داد زد.با سرعت نور ۱۸۰ چرخیدم و برگشتم عقب.بهش گفتم تو هم سایه رو دیدی.با نهایت ترس و لرز گفت ا...اره نگو حدسم درست بود یهو"ح"قهقه زنان اومد طرفمون.منم که مثلا اصلا نترسیدم دگ.نگو یه قوطی حلبی پیدا کرده بود توش ی صداهایی در میاورد خلاصه با نقشه های موشکافانه من یه حالی ازشون گرفتیم که تا دوروز فقط میخندیدیم. شب رفتیم ویلا.رو مبلا جا نشد من و "ش"و"ز"و ملینا نشستیم زمین.زمینم سرامیک سفید بود.برق میزد.با نهایت ارامش نشسته بودیم.اونایی که روبه رومون رو مبل نشسته بودن یهو داد زدن و گفتن وااای اون چی بود؟؟؟؟منم گفتم بابا دارن سرکارمون میذارن.عین خیالمم نیومد.دیدم نه مث اینکه قضیه جدیه.زود پاشدم پریدم رو مبل.به "ن"گفتم مسخره کردی ما رو؟گف نه جون تو موش بود!!! حرف از تاریخ تولد و این حرفا افتاد که تولد من از همه نزدیک تر بود."ن" بهم گفت حتما تولد بگیرا.گفتم چشم حتما ولی از بابت شماها شرمنده!! وقت برگشتنم رفتیم یه جا.کرکره خنده بود.ینی ما میرفتیم سیرک انقد نمیخندیدیم.سوژه بود واقعا.خلاصه خفن خاطره انگیز شد واسمون. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هوا خیلی قشنگ بود.تنها رفتم رو اسکله که یه کم تنها باشم."ز"اس داد که آخه خدا نمیشه این هوای دو نفره رو انقد به رخ ما نکشی؟؟ برگشتم دیدم پشت سرمه.گفتم دو دقه خواستم تنها باشما..اگه گذاشتی.گف ولش کن وقت واسه تنهاییی زیاده پاشو بریم خوش بگذرونیم باو.راستم میگفت... ختم کلام که نهایت خوش گذرونی بود.. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تولدم نزدیکه.قراره بتتتتتتتتتتتتترکونیم..با بچه ها و دوستا و همه.. اینجارم میخوام بترکونم.البت با کمک شماها. پ.ن:چن وقت پیش که خاطره نوشته بودم یکی کامنت گذاشته بود.همین؟یه هفته رفتید مسافرت اونوقت همش این اتفاقا افتاده؟گفتم خانوم عزیز/آقای نسبتا محترم قرار نیس که من همه جیک و پوک سفرمو بنویسم اینجا. مث اینکه بعضیا اینجارو با دفتر خاطراتم عوضی گرفتن. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوس میداریم اینجارو.. فعلا...
![]()

![]()
اون لحظه که داشتن عقدو میخوندم خیلی باحال بود.من و چن نفر دیگه داشتیم عروس دومادو میخندوندیم.یه ادا هایی درمیاوردیم که خودمون خندمون میگرفت ولی اونه همینجوری نشسته بودکاملا جدی.کم کم داشتیم از دلقک بازی نا امید میشدیم که یهو دوتاشونم از خنده ترکیدن!!!فهمیدیم همه چیز کارساز بوده ولی اینا نیخواستن بروز بدن که دیگه نشد.خلاصه خیییییییلی خوش گذشت اون شب![]()

![]()
![]()


جیغ و خنده و گریه همش باهم قاطی شده بود.
خلاصه که خیلی خوش گذشت.
و بقایای وسایل جا واسه راه رفتن نذاشته بود.![]()
![]()

خنده داره نه؟؟اره دیگه خنده داره ولی خب ما که واسه درس خوندن نرفته بودیم.رفته بودیم خوشگذرونی.
مخ دبیرارم میزدیم که درسینا تعطیل..البته بعضیاشون مقاومت میکردنا.
)این دبیر ریاضیمونم از اونایی بود که مقاومت میکنن.
خلاصه که گفت الا و بلا باید تمرین حل کنیم.مام این شکلی شده بودیم:
.بچه ها گفتن زیاد تحویلش نگیرید و به درس مرس گوش ندید.![]()
.نمیدونم چرا برعکس همیشه بدجور حس درس خوندن داشتم
.بعدشم دبیرمون به قول خودش یه تمرین قشنگ گفت که حل کنیم.خلاصه دوباره من داوطلب شدم که برم حل کنم. دیدم بچه ها واقعا دارن نقشه قتلمو میکشم.دیگه ادامه ندادم و نشستم.دبیرمونم کلی تشویق و مثبت و اینا داد و بسی ذوق مرگ شدیم!!![]()
![]()
![]()


![]()
![]()

![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
خیییییلی خوش گذشت.![]()

از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره
امشب خونمون پر از طنین دلنوازه
تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک
تولدم مبارک، تولدم مبارک


(نه توروخدا خودشیفتگی رو حال بیا
)

![]()



صبح راه افتیدیم و.......
شب که ترکیده بودیم از خنده.وای خدای من..دقیقا جمعی بودیم که کرکره خنده.دیگه از کجاش بگم؟از سر کار گذاشتناش؟مسخره بازیاش؟کلیپ درس کردناش؟از کدومش بگم؟؟(از هیچکدومش نمیگم اصن )
تقریبا نزدیک بود که برنامه شب هفت و اینا بریزیم که...
.ب"ز"گفتم چیزی بهشون نگه بمونه بعدا حالشونو میگیریم.هه هه هه خندیدیم و رفتیم ک مثلا هیچ ریگی تو کفشمون نیس.![]()
![]()
خلاصه که دیدیم نه مث اینکه جدی جدی موش بود.گفتن از فلان جا اومد رفت تو اتاق.مام در اتاقو بستیم و زیرشو کلا پوشوندیم گفتیم شب اتاقو زیرورو میکنیم میره بیرون دگ
.خلاصه شب برنامه موش گیری رو اجرا کردیم و هیچی ندیدیم.گفتیم حتما خودش در رفته دگ.طرفای صبح خوابیدیم و صبح پاشدیم دیدیم نه خیر موشه جا خوش کرده.خلاصه یه شبم خواب با موشو تجربه کردیم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


